تبلیغات
بیا تو حالشا ببر - مطالب شعر
خدمت به خلق افتخار است

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

Best Cod Music





Powered by WebGozar

لیست وبلاگهای به روز شده
http://zibasazweb.persiangig.com/image/abzar%20zibasazweb/%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%884.gif

Powered by : vahid net.tk the best web log

پنجشنبه 12 آذر 1388-01:44 ق.ظ



چه کسی میگوید که عشق زیباست

سوگند به نام عشق که عشق استخوانهایم را در هم شکستست بر زمینم کوباندست

محتاجم کردست که تا کنون ندانستم که چه دردیست این عظیم درد

سوگند به کائنات ٫ سوگند به آسمان وسوگند به پادشاهی ملک هستی که دردی سخت تر

و طاقت فرسا تر از درد عشق در زمین نیست و نخواهد بود

سوگند به لیلی ٫ به فرهاد ٫ به مجنون و به شیرین که این درد را خواهانم تا رمقی

در تن دارم

سوگند به آن چه در زمین و آسمان است و سوگند به آنچه که تو آفریدی و نامش را عشق

نامیدند یک بار برای همیشه عاشق خواهم بود ٫ یک عشق برای همیشه

سوگند به نام عشق که عشقم را به هیچ درری نخواهم باخت و با هیچ بهشتی

سوگند به نام باران به پاکی باران و به لطافت باران که سرزمینم همیشه بارانی خواهد ماند

حتا بی تو٫ حتا بی باران

و حال خداوندا ترا قسم به آنچه آفردیدی در زمین و آسمانت به پاکی بارانت قسم بگشای

بگشای درهایت را ٫ بگشای ..........



تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 20 آبان 1388-12:54 ق.ظ




به نام خدایی که زن آفرید حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس¬ ات نمود مرا خانه¬ داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را مساوی تر از سهم من آفرید


ااااااااااااااااااااا فکر کردین پسرا کم میارن؟!! 


به‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین!



تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 18 شهریور 1388-06:10 ب.ظ



من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم


از زن و غر زدن روز و شبش آزادم

نه کسی منتظرم هست که شب برگردم

نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم

زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب

نرود از سر ذلت به هوا فریادم

“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”

نکته ای بود که فرمود به من استادم

شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور

چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم

هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند

محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)

زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!

مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم

مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم

نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!

هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم

نه برای دل هر دختر و زن فرهادم

الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من

از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 18 شهریور 1388-06:02 ب.ظ



دختری با مادرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم روی دستت باد کردم مادرم

سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت

دخترم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه شوهر یکی را تور کن

گفت دختر:مادر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بریک پسر مغزیابو خورده ام یا مغز خر؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با سعید و یاسر و ایضا ً صفر

با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، هم صحبت یاسر شدم او خرم کرد، آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشق من شد بله

بعد هوتن یار من فرهاد بود البته وسواسی و حساس بود

بعد از این وسواسی پر ادعا شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم بعد مانی عاشق هانی شدم

بعد هانی عاشق نادر شدم بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دگر ای فتنه جو

گرچه من هم در زمان دختری روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر دل نمی دادم به هر کس این قدر

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پوز مادر را زدی

 




تاریخ آخرین ویرایش:- -
چهارشنبه 18 شهریور 1388-05:56 ب.ظ



دختری هستم به سن سی و سه * فارغ از درس و کلاس و مدرسه
مدرک لیسانس دارم در زبان * دارم از خود خانه و جا و مکان
مرغم و خواهم زبهر خود خروس * مانده ام در حسرت تاج عروس
مبل و اسباب و لوازم هر چه هست * پنکه و سرویس خواب و فرش و تخت
هست موجود و جهازم کامل است * پول نقد و زانتیا هم شامل است
هرچه گوئی هست و تنها شوی نیست * برسرم گیسو و زلف و موی نیست
ترسم از بی شوهری گردم تلف * بر دهانم آید از اندوه کف
کاش جای این همه پول و پِله *گیر میکرد شوهری توی تله
میشدم عبد و کنیز شوی خود * می نمودم چاره درد موی خود
گیسوانی عاریت چون یال اسب * می نشاندم بر سَرَم با زور چسب
زلف خود را چون پریشان کردمی * حتم دارم دردلش جا کردمی
آنچنان شوری زخود برپاکنم *تاکه شاید در دلش ماًوا کنم
بارالها تو کرم کن شوی را * خود مرتب میکنم این موی را




تاریخ آخرین ویرایش:- -
یکشنبه 15 شهریور 1388-04:22 ق.ظ



باز هواپیما/با ترانه/با سقوط های فراوان/میفتد بر بام خانه/نوجوانان جودوکار/فرودگاه ها یا چوبه دار؟/یکی مشهد ، یکی قزوین/تاوان تقلب به اسم دین/این ها تازه اولش است/خدا خشمگین از این دولت پست/باز هم توپولوف حماسه آفریده/ملت را به چشم موش آزمایشگاهی دیده/باز هم باید بگوییم روسیه دوست ماست/باز هم باید برویم پی هولوکاست/باز هم بگوییم خواست خدا بود/باز هم بگوییم قضا بلا بود.


تاریخ آخرین ویرایش:- -
پنجشنبه 12 شهریور 1388-01:48 ب.ظ



چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
بر این سرای ماتم و در این
دیار رنج
بیخود
امید بسته و بیجا نشسته ایم
ما را غم خزان و
نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به
صحرا نشسته ایم
گر دست ما ز دامن
مقصد کوته است
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
تا هیچ
منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت
خویش بسته مهیا نشسته ایم
یکدم ز موج حادثه
ایمن نبوده ایم
چون ساحلیم و بر
لب دریا نشسته ایم
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
آتش به جان و
خنده به لب در بساط دهر
چون
شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
ای گل بر این نوای غم
انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
تا همچو
ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
تا با هزار ناز کنی یک
نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
چون مرغ پر شکسته
فریدون به کنج غم
سر زیر پر
کشیده و شکیبا نشسته ایم




تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 12 شهریور 1388 02:54 ب.ظ